من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضبآلود به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد
به خاک
و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان میدهد
آزارم و من اندیشهکنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
پاسخ فروغ فرخ زاد به حمید
مصدق
من به تو خندیدم
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی باغبان باغچه
همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به
دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد
به خاک
دل من گفت: برو
چون نمیخواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در
ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرارکنان
میدهد آزارم
و من اندیشهکنان غرق در این
پندارم
که چه میشد اگر باغچه خانه ما
سیب نداشت
واسه همین ما تو باغچه مون سیب نکاشتیم دیگه همه باهاش مشکل دارن اون از حوا اینم آق حمیدِ مصدقو فروغ خانوم
خیال بر داشته شادی
جون آق مصدق سیبی چیده که تو باغچه دختر همسایه بوده و با پرچینای دورو برش
اون دیوار بلند ی که دور خونتون کشیدی اگه سیبم بکاری کسی بهش نگاه نمی کنه
اگه حصارهای دورو برتو برداری بدون اینکه سیب بکاری زیبایهای درونت نمایان میشه
زیبایی هایِ برونو درونم هویداست عزیزم ما فقط حصار کشیدیم کسی دست درازی نکنه جانم
اینـــــــــــــــــــــــــــــــــه
خوشت اومد خودشیفتگی رو نازنینم؟
خوب خودمو تحویل گرفتم یانه؟
چی شد
پس پاسخ من چی شد
باور کن شادی جون من جوابتو داده بودم
امان از دست این بلاگ اسکای داره در امانت هم خیانت می کنه
آن روزهـــا که با " تــــــــــــو " بودن برایـــم آرزو بــود تــــــمـــام شـــد !
امـــــــروز با " تــــــــــــو " بــــودن یا نبــــودن برایــــم فرقــــی ندارد ...
ســــیگار باشــــد ...
یــــکــــ خــیابــــان ...
بــــــــرفــــ هــــای زمســــتانی کوچــــه پــــس کوچــــه هــــا ...
مــــن مــــیروم تــــا دود کنــــم هســــــــتی ام را .
نرو شادی چان یه روزی دلش واسه مهربونیات تنگ میشه
آرزو می کنه که با تو باشه 
خیلی خیلی قشنگ بود عزیز دلم