
دروجودم چیزی است که تورا نجوامیکند...
و تنها عشق مرا رها می کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ...
پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم ....
مرا به طلوعی دیگر برسان ....
.|
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند..لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
بزرگترین هدیه تو به دیگران...
سهراب
به خاطراتت بگو
اینقدر توی دست و پای من نباشند٬
دیروز یکبار دیگر
جلوی همان نیمکت همیشگی
اشک هایم را به نخ می کشم
و تسبیحی می سازم هزار دانه
در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام
مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام
در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام
خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام
سرد می آید به چشم مست من چشمت و با
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام